الله اکبر گروه همسرایان محمد سراج شروع می شود. می شناسمش پدرش از علمای معروف تهران بود و از شاگردان آیت الله حق شناس استاد بزرگ اخلاق. اسمش را عوض کرده، قبلا چیز دیگر بود خیلی وقت پیش تر ها. کمی ناهماهنگی ست بین شروع و پایان ها. گاهی یکی از ساز ها عقب می افتد و گاهی صدایی خارج می زند. "ضعیف" بود و کار مرا نگرفت و حس را منتقل نکرد. بچه ها بیشتر از قطعه علمدار خوششان آمده بود...

جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۳
وجه تشابه کوبیده چرب و سمفونی "هلال کاروان"
باشگاه جوانی برنا/وبلاگ یک نفر طلبه

میلاد با ما نمی آید، انگار فردا امتحان دارد، رضا احسان پور ایراد به کار می گیرد و می گوید احتمالا کار ضعیفی ست او هم پر می خورد. بی معرفت هم همان طور که از اسمش پیداست...

دیر شده است محمد حسین تند می راند و ایران زمین را پایین می آییم.آیینه دست راست ماشین را هنوز درست نکرده است و یاد شب شام غریبان می افتم. با هم بودیم که تصادف کردیم و ۲۰۶ مقصر شناخته شد، اما چون ۲۰۶خسارت بیشتری دیده بود افسر ما را مقصر کرد و بیمه را دست به جیب.

عکس ها و خاطرات آن شب هیچ وقت یادم نمی رود. بین راه گوشی زنگ می زند روزنامه نویس و بچه ها منتظرند .

تالار وحدت سمفونی" هلال کاروان" هم منتظر ماست .می گویم: توی راهیم... میدان هفت تیر.

دلم درد می کند. گرسنه ام .ناهار نخورده ام و امروز را تماما در جلسه های کاری گذراندم و مردم از بس که چای خوردم و بیسکوییت. منصور فقط یک بسته "m&m"دارد. می خورم ...کمی بهتر می شوم.

یاد بچه گی هایم می افتم و مغازه بقالی سر کوچه مان... آقای شفیعی پیر مردی سفید رو و قد بلند با خنده های کم رنگ و خشک بود چند سال پیش بود که مرد.حالا منصور شده پیرمرد بچه گی های من اما این پیر مرد قد کوتاه سبزه و خوش خنده است.

دست می برم و ضبط را روشن می کنم :آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خون زجان شستم از برای آزادی

موسیقی برای سال های قبل از انقلاب است و البته خیلی زیبا و حماسی ست . هم خوانی ست.

انگار جایی گل سرخی هم می خواند،بحث می شود از افکار و عقاید کمنیست ها ی قبل از انقلاب یاد دفاعیات دادگاه گل سرخی در دادگاه می افتم که از امام حسین می گفت و عدالت و علی و.... تاسف می خورم و غبطه به آن همه شجاعت .

در ترافیک حافظ مانده ایم. بچه ها مدام زنگ می زنند: کجایید ؟ ...

می رسیم. کمی دیر

***

همه آمده اند. ما ردیف هجده هستیم . تالار وحدت خاطرات زیادی را برایم دارد از نمایشگاه های عکس و کنسرت تا اختتامیه و ختم های سیاه. آقای کریمی با خانواده آمده است مهدی سید سجاد محمد صالح و ...

شروع می شود با الله اکبر گروه همسرایان محمد سراج . می شناسمش پدرش از علمای معروف تهران بودو از شاگردان آیت الله حق شناس استاد بزرگ اخلاق .

اسمش را عوض کرده، قبلا چیز دیگر بود خیلی وقت پیش تر ها . کمی ناهماهنگی ست بین شروع و پایان ها. گاهی یکی از ساز ها عقب می افتد و گاهی صدایی خارج می زند.

کار خوبی ست. ولی همانطور که به سعیدذهنی هم گفتم "ضعیف" بود و کار مرا نگرفت و حس را منتقل نکرد. بچه ها بیشتر از قطعه علمدار خوششان آمده بود ولی من کلا نپسندیدم.

حال و احوال کردن های من طولانی شده است، بچه ها مدام تک زنگ می زنند که یعنی برویم شام! آنها هم مثل من گرسنه اند...آخ دلم!!

بین رستوران بهشتی، پنتری و کبابی سر کالج،کوبیده های چرب برنده می شود . شام را که می خوریم از بچه ها جدا می شوم و می آیم خانه. برای فردا بلیط خورشید کاروان را داریم با بچه ها قرار می گذاریم، برای فردا شب ساعت شش.

***

تلفن زنگ می زند. مادرم با ذوق می گوید: عمو شده ام. "زهرا سادات" امروز به دنیا آمده است. از چشم و ابرو و اندازه و ... می گوید فکر می کنم کی بود به دنیا آمدم؟ شب بود روز بود باگریه راحت سخت با گریه بی... ناگهان نوزادی در من گریه اش می گیرد. گوشی را قطع می کنم.
نقل از خبر گزاري برنا