روایت شهيد آويني از محرم در «فتح خون» / فصل‌ پنجم‌‌
كربلا‌

شهيد سيد مرتضي آويني:

امام ايستاد و خطبه‌اي كربلايي خواند: «اما بعد... مي‌بينيد كه كار دنيا به كجا كشيده است! جهان تغيير يافته، منكر روي كرده است و معروف چهره پوشانده و از آن جز ته‌مانده‌ي ظرفي، خرده‌ي ناني و يا چراگاهي كم‌مايه باقي نمانده است.»

«زنهار! آيا نمي‌بينيد حق را كه بدان عمل نمي‌شود و باطل را كه از آن نهي نمي‌گردد تا مؤمن به لقاي خدا مشتاق شود؟ پس اگر اينچنين است، من در مرگ جز سعادت نمي‌بينم و در زندگي با ظالمان جز ملالت. مردم بندگان حلقه به گوش دنيا هستند و دين جز بر زبانشان نيست؛ آن را تا آنجا پاس مي‌دارند كه معايش ايشان از قبل آن مي‌رسد، اگرنه، چون به بلا امتحان شوند، چه كم هستند دينداران.»(1)

راوي‌:

آه از رنجي كه در اين گفته نهفته است! و اما سرالاسرار اين خطبه در اين عبارت است كه «ليرغب المؤمن في لقاء ربه ـ تا مؤمن به لقاي خدا مشتاق شود.» يعني دهر بر مراد سفلگان مي‌چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوي و اين ابتلائات نيز پيوسته مي‌رسد تا رغبت تو در لقاي خدا افزون شود... پس اي دل، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانيم!

مي‌گويي: مگر سر امام عشق را بر نيزه نديده‌اي و مگر بوي خون را نمي‌شنوي؟ كار از كار گذشته است. قرن‌هاست كه كار از كار گذشته است... اما اي دل، نيك بنگر كه زبان رمز، چه رازي را با تو باز مي‌گويد: كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا. يعني اگرچه قبله در كعبه است، اما فاينما تولوا فثم وجه الله.(2) يعني هر جا كه پيكر صد پاره‌ي تو بر زمين افتد، آنجا كربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره، كه در حقيقت. و هر گاه كه علم قيام تو بلند شود عاشوراست؛ باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره. و اگر آن قافله را قافله‌ي عشق خوانديم در سفر تاريخ، يعني همين.

ليرغب المؤمن في لقاء ربه... عجب رازي در اين رمز نهفته است! كربلا آميزه‌ي كرب است و بلا... و بلا افق طلعت شمس اشتياق است. و آن تشنگي كه كربلاييان كشيده‌اند، تشنگي راز است. و اگر كربلاييان تا اوج آن تشنگي ـ كه مي‌داني _ نرسند، چگونه جانشان سرچشمه‌ي رحيق مختوم بهشت شود؟ (3) آن شراب طهور كه شنيده‌اي بهشتيان را مي‌خورانند، ميكده‌اش كربلاست و خراباتيانش اين مستانند كه اينچنين بي‌سر و دست و پا افتاده‌اند. آن شراب طهور را كه شنيده‌اي، تنها تشنگان راز را مي‌نوشانند و ساقي‌اش حسين است؛ حسين از دست يار مي‌نوشد و ما از دست حسين.

الا يا ايها الساقي ادر كأساً و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل‌ها

عمر بن سعد ابي‌وقاص نخست مايل نبود كه امر ميان او و امام حسين (ع) به پيكار كشد...

هر كسي را ليلة‌القدري هست كه در آن ناگزير از انتخاب خواهد شد و عمر سعد را نيز ساعتي اينچنين فرا خواهد رسيد. اما اكنون او مي‌گريزد و دهر نيز در كمينش، كه او را به اين ليلة‌القدر بكشاند.

عمر بن سعد فرزند سعد ابي‌وقاص است، فاتح قادسيه، و يكي از آن ده تني كه مي‌گويند رسول خدا(ص) هنگام مرگ از آنان رضايت داشته است. هنوز نيم قرن از رحلت رسول خدا نگذشته، اين پسر سعد ابي‌وقاص است كه در برابر فرزند رسول‌الله و وصي او ايستاده است. ابن سعد تلاشي بسيار كرد تا كارش به پيكار با حسين بن علي (ع) نكشد، اما دهر هيچ كس را ناآزموده رها نمي‌كند؛ صبورانه در كمين مي‌نشيند تا تو را به دام امتحان درآرد و كارت را يكسره كند كه ان ربك لبالمرصاد.(4)

از گفت‌وگوهايي كه پيش از تاسوعا بين ابن سعد و امام گذشته است خوب مي‌توان دريافت كه او كيست. امام مي‌فرمايد: «مگر از خداي پروا نداري؟ خدايي كه معادت به سوي اوست. عزم پيكار با من كرده‌اي حال آنكه مرا نيك مي‌شناسي و مي‌داني كه فرزند كيستم. بيا و اين قوم را وا گذار و با من همراه شو تا به خدا نزديك شوي.»

ابن سعد گاهي مايملكش را بهانه كرد و گاهي خانواده‌اش را... تا اينكه امام اميد از او باز گرفت و برخاست كه بازگردد در حالي كه مي‌گفت: «چه مي‌انديشي؟ آيا نمي‌داني كه به‌زودي تو را در بستر خواهند كشت و در قيامت نيز رحمت خدا از تو دريغ خواهد شد؟ اميدوارم كه از گندم عراق جز اندك‌زماني بهره مجويي.» و اين سخن دامي است كه دهر در كمين ابن سعد گسترده است تا لب به تمسخر بگشايد كه: «اگر به گندم دست نيافتم، جو كه هست!»(5) و با اين سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتد. آيا هنوز عمر سعد را اميد نجاتي هست؟

تلاش امام براي آنكه عمر سعد را از ورطه‌اي كه در آن گرفتار افتاده بود نجات بخشد به جايي نرسيد. در تاريخ‌ها آمده است كه امام تا پيش از عصر تاسوعا بارها با او به گفت‌وگو نشست و اگرچه از آنچه در اين ديدارها گذشته است جز همان مختصر كه ذكر شد هيچ چيز نمي‌دانيم، اما سيره‌ي سياسي امام حسين (ع) از آنچنان روشنايي و صفايي برخوردار است كه هيچ جاي شبهه‌اي باقي نمي‌گذارد.

راوي‌:

پرروشن است كه امام حسين (ع) در مرداب وجود عمر سعد به جست‌وجوي كدام گوهر نابي آمده است: شايد در اين مرداب كه روزگاري با اقيانوس‌هاي آزاد پيوند داشته است هنوز نشاني از حيات باشد، شايد در اين مدفن تاريكي كه عمر سعد فطرت الهي خويش را در آن به خاك سپرده است هنوز روزنه‌اي رو به آفتاب گشوده باشد. امام آفتاب كرامتي است كه خود را از ويرانه‌ها نيز دريغ نمي‌كند. آسمان را ديده‌اي كه چگونه در گودال‌هاي حقير آب نيز مي‌نگرد؟ آب را ديده‌اي كه چگونه پست‌ترين دره‌ها را نيز از ياد نمي‌برد؟ چگونه مي‌توان كار پاكان را قياس از خود گرفت؟ امام را با خداوند عهدي است كه غير او را در آن راهي نيست، و بر همين پيمان است كه امام پاي مي‌فشارد.

نه، اين راز نه رازي است كه با من و تو در ميان نهند. ولايت امام بر مخلوقات، ولايت خداست، يعني همه‌ي ذرات عالم، از پاي تا سر، بقايشان به جذبه‌ي عشقي است كه آنان را به سوي امام مي‌كشد، اما خود از اين جذبه بي‌خبرند. اگر او كشكشانه ما را به كوي دوست نكشد و بر پاي خويش رهايمان كند، ياران، همه از راه باز مي‌مانيم. آسمان را ديده‌اي كه از او بلندتر هيچ نيست، اما در گودال‌هاي حقير آب نيز مي‌نگرد؟ امام در مرداب وجود عمر سعد در جست‌وجوي نشاني از درياست، درياي آزاد، دريايي‌ كه به اقيانوس راه دارد. زهير بن قين هرچند خود نمي‌خواست، اما امام آن عهد فراموش‌شده را با او تازه كرد.

عمر سعد نمي‌خواست كه كار او با امام به پيكار بينجامد. اين حقيقت از مطلع نامه‌اي كه براي ابن زياد نگاشته معلوم است: «خداوند آتش را خاموش كرد و اتفاق برقرار شد و كار امت به صلاح آمد.»... با اين‌همه قصد دارد كه باطن خويش را از ابن زياد كتمان كند. اما ابن زياد زيرك‌تر از آن بود كه فريب عمر سعد را بخورد و گفت: «اين نامه‌ي مرد خيرخواهي است كه امير خويش را اندرز گفته و دل بر قوم خويش سوزانده است.»(6)

دست تقدير همه‌ي لوازم را يكجا گرد آورده است تا آنچه بايد، به انجام رسد. «شمر بن ذي‌الجوشن» نيز حاضر است تا ابن زياد را با سخنان خويش در آنچه قصد كرده است تشجيع كند... اگر خداوند انسان را رها كند، دهر نيز با او همداستان مي‌شود. اما به‌راستي مگر تا كجا مي‌توان شرور بود كه خداوند انسان را در كاري اينچنين زشت ياري كند؟

شمر از جانب ابن زياد مأمور شد تا امريه‌ي او را به عمر سعد برساند و اگر آن شوربخت از جنگ با حسين (ع) سر باز زد، خود به جاي او بنشيند و عمر سعد را گردن بزند و سرش را براي ابن زياد بفرستد. او نامه‌ي ابن زياد را به عمر سعد رساند و منتظر ماند تا جواب آن را دريافت كند. ابن زياد نوشته بود: «من تو را به جانب حسين نفرستاده‌ام كه دست از او برداري و وقت را بيهوده بگذراني. بنگر كه اگر حسين و اصحابش تسليم رأي من شدند، آنان را به مسالمت نزد من گسيل دار و اگرنه... بر آنان حمله بر و خونشان را بريز و پيكرشان را مثله كن كه حق آنها اين است. آن‌گاه كه حسين كشته شد، او را زير سم ستوران بينداز و بر سينه و پشتش اسب بتاز، كه ناسپاس است و مخالف. من مي‌دانم كه اين كار پس از مرگ او را زياني نخواهد رساند، اما عهد كرده‌ام كه با او اينچنين كنم. چنان‌كه به امر ما عمل كني، پاداشت پاداش كسي است كه مطيع فرمان بوده است، واگرنه، از مقام خود كناره گير و امر لشكر را به شمر بن ذي‌الجوشن بسپار كه باقي را او خود مي‌داند.»(7)

عمر بن سعد به‌روشني دريافت كه شمر بن ذي‌الجوشن در اين ميانه چه كرده است. او مي‌دانست كه حسين بن علي تسليم نخواهد شد. اين جمله‌اي است كه از او در وصف حسين (ع) نقل كرده‌اند كه خطاب به شمر گفته است: «والله همان دلي را كه علي داشت در ميان دو پهلوي پسرش نهاده‌اند.» آن‌گاه فرماندهي لشكر پياده را به او سپرد و آماده‌ي جنگ شد.(8)

شامگاه تاسوعا عمر بن سعد چون قصد كرد كه حمله را آغاز كند فرياد كرد: «ياخيل الله، اركبي و ابشري! ـ لشكر خدا سوار شويد؛ مژده باد شما را به بهشت.»(9) و عجبا! اين همان كلامي است كه پدرش سعد ابي‌وقاص در جنگ قادسيه بر زبان آورده بود. آيا به‌راستي عمر بن سعد نمي‌داند كه چه مي‌كند، يا خود را به ناداني زده است؟

راوي‌:

هنوز نيم قرن از حجة‌الوداع نگذشته، امت محمد(ص) تيغ بر اوصياي او كشيده‌اند و با نام اسلام، قلب اسلام را كه امام است، مي‌درند! اجسامشان به جانب قبله نماز مي‌گزارند، اما ارواحشان هنوز همان اصنامي را مي‌پرستند كه ابراهيم شكسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز مي‌گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله كه امامت است، پيكار مي‌كنند. جاهليت ريشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت‌پرست كه در درون آدمي است ايمان نياورد، چه سود كه بر زبان لا اله الا الله براند؟ آن‌گاه جانب عدل و باطن قبله را رها مي‌كند و خانه‌ي كعبه را عوض از صنمي سنگي مي‌گيرد كه روزي پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالي چند روز گرداگردش طواف كند. و اي كاش تا همين‌جا بسنده مي‌كرد و قلب قبله را با تيغ نمي‌دريد!

عجبا! جهان را ببين كه چه سان وارونه مي‌شود! افمن يمشي مكباً علي وجهه اهدي امن يمشي سوياً علي صراط مستقيم؟(10)

پی‎نوشت‎ها:

1. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، صص ٣٥٦ _ ٣٥٥.

2. بقره/ ١١٥.

3. اشاره است به آيه‌ي ٢٦ از سوره‌ي مطففين: يسقون من رحيق مختوم.

4. فجر/ ١٤.

5. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٣٨٧.

6. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٣٨٩.

7. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٣٨٩.

8. نگاه كنيد به منتهي‌الامال، ص ٤٠٢.

9. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٣٩٠.

10. ملك/ ٢٢.
نقل از پايگاه اطلاع رساني رجا نيوز